احساس غربت و تنهایی پس از مهاجرت؛ چرا هنوز در کشور جدید احساس غریبه بودن دارم و چطور میتوانم آنجا را خانه خودم بدانم؟
راهنمای علمی و کاربردی برای مهاجرانی که با وجود ساختن زندگی در کشور جدید، هنوز احساس تعلق ندارند و به دنبال پیدا کردن دوستان واقعی، ساختن روابط صمیمی و تجربه احساس خانه در سرزمین جدید هستند.
ممکن است چند سال از مهاجرتتان گذشته باشد؛ خانه داشته باشید، کار کنید، زبان کشور مقصد را یاد گرفته باشید و حتی مسیرهای شهر را خوب بشناسید، اما هنوز وقتی از خانه حرف میزنید، ذهنتان به جای دیگری برود.شاید بارها با خودتان گفته باشید:من اینجا زندگی میکنم، اما هنوز احساس نمیکنم اینجا خانه من است.یا شاید آدمهای زیادی را بشناسید؛ همکار، همکلاسی، همسایه و کسانی که گاهی با آنها معاشرت میکنید، اما وقتی آخر هفته تنها میمانید یا دلتان میخواهد با کسی حرف بزنید، متوجه شوید هنوز آدمهای خودتان را پیدا نکردهاید.این تجربه برای بسیاری از مهاجران آشناست.مهاجرت فقط تغییر کشور و محل زندگی نیست؛ ما بخشی از روابط، خاطرات، عادتها، هویت اجتماعی و دنیای آشنای خود را نیز پشت سر میگذاریم. ساختن دوباره این پیوندها به زمان، فرصت و تجربههای تازه نیاز دارد.اما آیا صرفاً گذشت زمان کافی است؟ چطور میتوانیم در کشوری که هنوز برایمان غریبه است، احساس تعلق پیدا کنیم، دوستان واقعی بسازیم و آنجا را خانه خودمان بدانیم؟
چرا بعد از مهاجرت هنوز احساس میکنم اینجا خانه من نیست؟
وقتی مهاجرت میکنیم، فقط یک خانه یا شهر را ترک نمیکنیم؛ بخشی از دنیایی را پشت سر میگذاریم که در آن احساس آشنایی و امنیت داشتیم.آدمهایی که ما را میشناختند، زبانی که برای صحبت کردن به آن فکر نمیکردیم، شوخیهایی که نیازی به توضیح نداشتند، غذاها، بوها، خیابانها، مناسبتها و حتی قواعد نانوشتهای که میدانستیم در هر موقعیت چگونه رفتار کنیم.در کشور جدید، بسیاری از این تجربهها هنوز وجود ندارند یا هنوز برای ما معنای شخصی پیدا نکردهاند.در مطالعات مهاجرت و روانشناسی محیطی، مفاهیمی مانند : خانه روانشناختی (Psychological Home)، دلبستگی به مکان (Place Attachment) و احساس تعلق (Sense of Belonging) برای توضیح ابعاد مختلف این تجربه به کار میروند.این مفاهیم نشان میدهند که زندگی کردن در یک مکان، الزاماً به معنای احساس تعلق داشتن به آن نیست.ممکن است از نظر قانونی و عملی کاملاً در کشور جدید مستقر شده باشید، اما از نظر عاطفی هنوز احساس کنید جایی میان اینجا و آنجا ایستادهاید.بنابراین، اگر هنوز گاهی احساس میکنید مسافرید، لزوماً به این معنا نیست که در مهاجرت یا سازگاری شکست خوردهاید؛ ممکن است هنوز پیوندهای عاطفی و اجتماعی لازم برای تجربه احساس خانه در زندگی جدیدتان شکل نگرفته باشند
چه چیزی باعث میشود یک کشور را خانه خودمان بدانیم؟
فکر کنید چرا بعضی مکانها برایتان حس متفاوتی دارند.شاید کافهای باشد که هر هفته به آن میروید و صاحبش شما را میشناسد؛ پارکی که بارها در آن قدم زدهاید؛ همسایهای که وقتی شما را میبیند سلام میکند؛ یا دوستی که اگر روز سختی داشته باشید، میتوانید به او زنگ بزنید.این تجربهها ممکن است کوچک به نظر برسند، اما همین اتفاقهای روزمره به مکانها معنا، خاطره و آشنایی میدهند. در پژوهش Camilleri و همکاران روی مهاجران نسل اول در ایتالیا، احساس اجتماع (Sense of Community) با دلبستگی بیشتر به محله ارتباط داشت. در همان مطالعه، خانه روانشناختی نیز با تابآوری ارتباط معناداری نشان داد.از این منظر، احساس خانه میتواند از پیوند چند تجربه شکل بگیرد:
آشنایی با محیط: مکانهایی که میشناسیم و در آنها احساس راحتی بیشتری داریم.
روابط اجتماعی: آدمهایی که ما را میشناسند و میتوانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم.احساس عضویت: تجربه اینکه فقط تماشاگر زندگی اجتماعی نیستیم، بلکه بخشی از آن هستیم.خاطرات مشترک: اتفاقها و تجربههایی که به زندگی جدیدمان معنا میدهند.
تداوم هویت: امکان اینکه در کشور جدید نیز بتوانیم بخشی از فرهنگ، علایق و هویت خودمان را زندگی کنیم.پس برای اینکه کشور جدید بیشتر شبیه خانه شود، لازم نیست منتظر یک اتفاق بزرگ باشیم.گاهی این تغییر از پیدا کردن یک دوست، داشتن یک برنامه هفتگی، شناختن چند نفر در محله یا ساختن اولین خاطرات خوش در زندگی جدید شروع میشود
آیا برای تعلق پیدا کردن به کشور جدید باید از کشور قبلی دل بکنم؟
نه لزوماً.گاهی تصور میکنیم برای اینکه کشور جدید را خانه خودمان بدانیم، باید دلتنگیمان برای کشور قبلی کمتر شود؛ انگار فقط میتوانیم به یکی از این دو مکان تعلق داشته باشیم.اما مطالعات مهاجرت و فراملیگرایی تصویر پیچیدهتری ارائه میکنند.مهاجر میتواند همچنان با خانواده، زبان، غذا، موسیقی، خاطرات و فرهنگ سرزمین قبلی خود پیوند داشته باشد و همزمان در کشور جدید نیز روابط، خاطرات و احساس تعلق تازهای بسازد.بنابراین، لازم نیست برای ساختن خانه جدید، خانه قبلی را از خودمان بگیریم.میتوانیم همچنان غذای مورد علاقهمان را درست کنیم، مناسبتهای فرهنگی خودمان را جشن بگیریم، با خانواده و دوستان قدیمی در ارتباط باشیم و در عین حال برای زندگی جدیدمان نیز جا باز کنیم.قرار نیست گذشته را فراموش کنیم؛ قرار است زندگی امروزمان را هم به بخشی از داستان خودمان تبدیل کنیم.
. چرا بعضی مهاجران حتی بعد از سالها هنوز احساس غریبه بودن دارند؟
شاید بارها با خودتان گفته باشید:چند سال بگذرد، بالاخره عادت میکنم.زمان میتواند فرصت بیشتری برای آشنایی با محیط و ساختن روابط فراهم کند، اما بهتنهایی تضمینکننده احساس تعلق نیست.در پژوهشهای طولی درباره مهاجران و پناهندگان ، عواملی مانند روابط اجتماعی، مشارکت، سلامت روان و تجربه پذیرفتهشدن یا تبعیض با احساس در خانه بودن ارتباط دارند.ممکن است فردی سالها در کشوری زندگی کند، اما بیشتر زندگیاش میان خانه و محل کار بگذرد؛ دوستان نزدیکی نداشته باشد، در فعالیتهای اجتماعی مشارکت نکند یا مرتب احساس کند بهعنوان یک غریبه دیده میشود.در چنین شرایطی، صرف گذشت زمان لزوماً تغییری در تجربه عاطفی او ایجاد نمیکند.البته همه موانع به خود مهاجر مربوط نیستند. تبعیض، طرد اجتماعی، مشکلات زبانی و محدودیت فرصتهای مشارکت نیز میتوانند شکلگیری احساس تعلق را دشوار کنند.بنابراین شاید سؤال مهم فقط این نباشد:چند سال است اینجا زندگی میکنم؟بلکه بهتر باشد بپرسیم:در این چند سال، چقدر توانستهام اینجا برای خودم زندگی، رابطه و خاطره بسازم؟
چطور در کشور جدید آدمهای خودمان را پیدا کنیم؟
یکی از بخشهای مهم احساس خانه، داشتن روابط انسانی است.شاید خانهای زیبا داشته باشید، شغل مناسبی پیدا کرده باشید و حتی از زندگی در کشور جدید راضی باشید؛ اما وقتی کسی نیست که آخر هفته با او قرار بگذارید، خبرهای خوبتان را برایش تعریف کنید یا در روزهای سخت کنارتان باشد، ممکن است همچنان احساس تنهایی کنید.مهاجرت بخش بزرگی از شبکه اجتماعی قبلی ما را از دسترس روزمره خارج میکند. دوستیهایی که در کشور قبلی طبیعی به نظر میرسیدند، اغلب حاصل سالها دیدار، گفتوگو، اعتماد و تجربه مشترک بودند.در کشور جدید بخش زیادی از این شبکه باید دوباره ساخته شود.اما از کجا شروع کنیم؟
آدمهای خودم را کجا پیدا کنم؟ بهجای اینکه صرفاً دنبال محیطی با آدمهای زیاد باشید، محیطی پیدا کنید که سه امکان را فراهم کند:
دیدار تکرارشونده ، فعالیت مشترک ، فرصت گفتوگو
برای مثال:کلاس زبان یا دوره آموزشی مرتبط با علایقتانورزش گروهی، پیادهروی یا باشگاهفعالیتهای داوطلبانه و اجتماعی گروههای کتابخوانی و انجمنهای محلیبرنامههای فرهنگی و گروههای مرتبط با علایق مشترک
چرا این محیطها اهمیت دارند؟چون دوستی معمولاً در یک ملاقات ساخته نمیشود. دیدارهای تکرارشونده فرصت میدهند آشنایی، شناخت و اعتماد بهتدریج شکل بگیرند.بنابراین بهجای اینکه هر هفته در یک جمع متفاوت شرکت کنید، بهتر است حداقل یک فعالیت ثابت انتخاب کنید که بتوانید افراد یکسانی را بهطور منظم ببینید.شاید سؤال کاربردیتر این باشد:کجا میتوانم آدمهایی را که با آنها نقطه مشترک دارم، مرتب ببینم؟
چرا آدمهای زیادی میشناسم، اما هنوز دوست صمیمی ندارم؟
داشتن ارتباط اجتماعی الزاماً به معنای داشتن رابطه نزدیک نیست.در مطالعات شبکههای اجتماعی، میان پیوندهای ضعیف (Weak Ties)، مانند همکار، همکلاسی و آشنا، و پیوندهای قوی (Strong Ties)، مانند دوستان نزدیک و قابل اعتماد، تفاوت گذاشته میشود.ممکن است هر روز با افراد زیادی صحبت کنیم، اما هنوز کسی را نداشته باشیم که بتوانیم در یک روز سخت به او زنگ بزنیم.در مهاجرت، تفاوت زبان، قواعد فرهنگی درباره صمیمیت، فرصت کم برای دیدارهای غیررسمی و دشواری عبور از روابط رسمی به روابط شخصی میتوانند این وضعیت را پیچیدهتر کنند.اما گاهی یک دلیل ساده دیگر هم وجود دارد:بسیاری از روابط در همان مرحله آشنایی متوقف میشوند، چون هیچکس قدم بعدی را برنمیدارد.
چطور یک آشنا را به دوست تبدیل کنیم؟
فرض کنید چند هفته است در یک کلاس زبان شرکت میکنید و با یکی از همکلاسیهایتان گفتوگوهای خوبی دارید.اگر ارتباط شما همیشه به همان کلاس محدود بماند، ممکن است رابطه هیچوقت از مرحله آشنایی فراتر نرود.برای نزدیکتر شدن، لازم نیست کار بزرگی انجام دهید.میتوانید خیلی ساده پیشنهاد بدهید:بعد از کلاس قهوه میخوری؟آخر هفته میخوام برم نمایشگاه؛ دوست داری با هم بریم؟شنبه میرم پیاده روی، اگر دوست داشتی تو هم بیا.در روانشناسی روابط، خودافشایی تدریجی، تجربه مشترک، اعتماد و دوسویگی (Reciprocity) از فرایندهای مهم شکلگیری صمیمیت هستند.یعنی رابطه بهتدریج و با شناخت متقابل رشد میکند.برای مثال، ابتدا درباره علایق مشترک صحبت میکنیم، بعد ممکن است بخشی از تجربههای شخصیمان را به اشتراک بگذاریم و با گذشت زمان، در صورت وجود اعتماد و علاقه متقابل، رابطه نزدیکتر شود.لازم نیست در اولین ملاقات تمام زندگی و مشکلات شخصیتان را تعریف کنید. صمیمیت سالم معمولاً به زمان، شناخت و رعایت مرزهای دوطرفه نیاز دارد.از کجا بفهمم این رابطه ظرفیت تبدیل شدن به دوستی واقعی را دارد؟همه آدمهایی که ملاقات میکنیم قرار نیست دوستان نزدیک ما شوند.به الگوی رابطه در طول زمان توجه کنید:آیا همیشه شما پیام میدهید یا طرف مقابل هم گاهی سراغتان را میگیرد؟آیا فقط شما برای دیدار پیشنهاد میدهید یا او هم برای دیدنتان وقت میگذارد؟آیا فقط شما درباره زندگی او کنجکاو هستید یا او هم میخواهد شما را بشناسد؟یک پاسخ کوتاه یا رد شدن یک دعوت، بهتنهایی نشانه بیعلاقگی نیست؛ اما رابطهای که ظرفیت دوستی دارد، معمولاً بهتدریج متقابلتر میشود.دوستی را نمیتوان مجبور کرد، اما میتوان فرصت شکل گرفتن آن را فراهم کرد
بهتر است با هموطنان دوست شوم یا افراد جامعه میزبان؟
لازم نیست یکی را انتخاب کنید.روابط با هموطنان میتوانند احساس فهمیدهشدن، تجربه مشترک و حمایت عاطفی ایجاد کنند؛ بهخصوص زمانی که دلتان میخواهد بدون توضیح دادن تفاوتهای فرهنگی، با کسی صحبت کنید که تجربههایتان را میفهمد.از طرف دیگر، ارتباط با افراد جامعه میزبان میتواند فرصت بیشتری برای آشنایی با زبان، فرهنگ و زندگی اجتماعی کشور جدید فراهم کند.مهاجران کشورهای دیگر نیز ممکن است به دلیل تجربه مشترک مهاجرت، تبدیل به دوستان بسیار نزدیکی شوند.بهتر است بهجای محدود کردن روابط به یک گروه مشخص، شبکهای متنوع بسازید؛ شبکهای که هم در آن احساس امنیت و فهمیدهشدن داشته باشید و هم فرصت ارتباط با جامعه جدید را پیدا کنید.هدف این نیست که تعداد زیادی دوست داشته باشید؛ هدف این است که چند رابطه معنادار، قابل اعتماد و متقابل در زندگیتان شکل بگیرد
آیا ممکن است الگوهای شخصیتی و طرحوارهها مانع دوست پیدا کردن من شوند؟
گاهی مسئله فقط مهاجرت نیست.ممکن است بعضی دشواریهای ارتباطی پیش از مهاجرت هم وجود داشته باشند، اما در کشور جدید واضحتر شوند.ما هنگام مهاجرت فقط چمدانهایمان را با خودمان نمیبریم؛ باورها، تجربههای گذشته و الگوهای ارتباطیمان نیز همراه ما میآیند.در طرحوارهدرمانی، تجربههای تکرارشونده دوران رشد میتوانند در شکلگیری الگوهایی نسبتاً پایدار درباره خود، دیگران و روابط نقش داشته باشند.برای مثال:
طرحواره رهاشدگی: ممکن است نسبت به فاصله گرفتن دیگران حساس باشید و دیر جواب دادن یک پیام را نشانه از دست دادن رابطه بدانید.
طرحواره بیاعتمادی: ممکن است نزدیک شدن به دیگران برایتان دشوار باشد، چون نگرانید از اعتمادتان سوءاستفاده شود.
طرحواره نقص و شرم: ممکن است تصور کنید اگر دیگران شما را واقعاً بشناسند، دیگر دوستتان نخواهند داشت.
طرحواره انزوای اجتماعی: ممکن است حتی در جمعهای دوستانه نیز احساس کنید با دیگران متفاوت هستید و به آن جمع تعلق ندارید.
این موارد به معنای تشخیصگذاری نیستند و هر دشواری در دوستیابی نیز نشانه وجود طرحواره نیست.اما اگر متوجه شدهاید الگوی مشابهی در کشورهای مختلف و با آدمهای متفاوت تکرار میشود، شاید ارزش داشته باشد آن را دقیقتر بررسی کنید.عزتنفس چه ارتباطی با دوست پیدا کردن دارد؟برای شروع یک رابطه جدید، باید بتوانیم مقداری عدم قطعیت را تحمل کنیم.باید بتوانیم گفتوگو را شروع کنیم، دعوت کنیم، بخشی از خودمان را نشان دهیم و احتمال اینکه طرف مقابل علاقهای به ادامه رابطه نداشته باشد نیز بپذیریم.وقتی ارزشمندی خود را بیش از حد به تأیید دیگران وابسته میکنیم، همین موقعیتهای معمولی میتوانند تهدیدکننده شوند.برای مثال:یک جواب دیرهنگام ممکن است در ذهنمان تبدیل شود به:حتماً از من خوشش نیامده.رد شدن یک دعوت:هیچکس من را نمیخواهد.یا وارد نشدن به یک جمع:من بلد نیستم با آدمها ارتباط برقرار کنم.در نتیجه، ممکن است برای جلوگیری از تجربه طرد شدن، اصلاً قدم اول را برنداریم.اگر چنین تجربهای دارید، دفعه بعد که میخواهید با کسی ارتباط برقرار کنید، به افکاری که از ذهنتان میگذرند توجه کنید.از خودتان بپرسید:آیا واقعاً شواهد کافی برای این برداشت دارم یا ممکن است ترسها و تجربههای قبلیام روی تفسیر این موقعیت اثر گذاشته باشند؟گاهی برای ساختن روابط جدید، فقط به آدمهای جدید نیاز نداریم؛ لازم است شیوه رابطه برقرار کردن خودمان را هم بهتر بشناسیم.
چطور کشور جدید را واقعاً خانه خودمان کنیم؟
در مطالعات مهاجرت مفهومی به نام Homing مطرح شده است.Paolo Boccagni از این مفهوم برای توضیح فرایندی استفاده میکند که طی آن مهاجران میکوشند در شرایط جدید زندگی، فضاها، احساسها و روابطی با کیفیت خانه را بازسازی یا دوباره ایجاد کنند.این نگاه نکته مهمی دارد:خانه فقط چیزی نیست که پیدا کنیم؛ تا حدی چیزی است که میسازیم.بنابراین، برای تجربه احساس خانه لازم نیست منتظر بمانیم تا روزی ناگهان احساس کنیم به کشور جدید تعلق داریم.میتوانیم با تجربههای کوچک و تکرارشونده، بهتدریج زندگی جدیدمان را برای خودمان آشناتر و معنادارتر کنیم.چند جای مخصوص خودتان داشته باشیدیک کافه، کتابخانه، پارک، باشگاه، فروشگاه محلی یا مسیر پیادهروی را انتخاب کنید و به بخشی از زندگی روزمرهتان تبدیل کنید.تکرار حضور در این مکانها میتواند به شکلگیری خاطرات و افزایش آشنایی و دلبستگی به محیط کمک کند.فقط در جامعه حضور نداشته باشید؛ در آن مشارکت کنیددر یک کلاس ثبتنام کنید، فعالیت گروهی داشته باشید، داوطلب شوید یا در برنامههای محله شرکت کنید.احساس تعلق زمانی میتواند تقویت شود که فقط شما دیگران را نشناسید؛ دیگران نیز شما را بشناسند و حضورتان در یک جمع معنا پیدا کند.برای زندگی جدیدتان خاطره بسازیدقرار نیست تمام خاطرات مهم زندگی متعلق به قبل از مهاجرت باشند.یک سفر کوتاه، جشن تولد، شام با دوستان، برنامه آخر هفته یا حتی یک پیادهروی ثابت میتواند بهمرور برای زندگی جدید شما تاریخچه بسازد.بخشی از خانه قبلی را با خودتان نگه داریدغذای مورد علاقهتان را درست کنید، موسیقی خودتان را گوش دهید، مناسبتهای مهمتان را جشن بگیرید و ارتباطتان را با آدمهای مهم زندگی حفظ کنید.ساختن تعلق جدید الزاماً به معنای حذف تعلق قبلی نیست.برای خودتان نقش اجتماعی بسازیدفقط مصرفکننده خدمات و امکانات کشور جدید نباشید. اگر شرایطتان اجازه میدهد، در فعالیتی مشارکت کنید که حضور شما برای دیگران هم معنا داشته باشد.کمک در یک فعالیت داوطلبانه، عضویت فعال در یک گروه یا مشارکت در برنامههای محلی میتواند فرصت بیشتری برای شناخت متقابل و تجربه عضویت در اجتماع فراهم کند.البته احساس تعلق فقط مسئولیت مهاجر نیست. جامعه میزبان نیز باید امکان پذیرفتهشدن و مشارکت را فراهم کند. نمیتوان انتظار داشت فرد صرفاً با تلاش شخصی، در محیطی که مرتب با طرد یا تبعیض روبهرو میشود، احساس تعلق عمیقی پیدا کند
. چه زمانی بهتر است برای احساس غربت و تنهایی به روانشناس مراجعه کنیم؟
احساس دلتنگی، غربت و دشواری در ساختن روابط جدید، بهخودیخود نشانه اختلال روانشناختی نیست.اما اگر احساس تنهایی یا بیتعلقی برای مدت طولانی ادامه پیدا کرده، باعث کنارهگیری از فعالیتهای روزمره شده یا با اضطراب، خلق پایین و دشواری در برقراری روابط همراه است، گفتوگو با روانشناس میتواند کمککننده باشد.بهخصوص اگر متوجه شدهاید:در کشور قبلی هم ساختن و حفظ روابط نزدیک برایتان دشوار بوده است.مرتب وارد روابط یکطرفه میشوید.به سختی به دیگران اعتماد میکنید.از ترس طرد شدن، از شروع ارتباط اجتناب میکنید.بعد از کوچکترین نشانه بیتوجهی، رابطه را کنار میگذارید.احساس غربت و تنهایی بهتدریج بر کیفیت زندگی، خواب، کار یا روابطتان اثر گذاشته است.در چنین شرایطی، رواندرمانی میتواند فرصتی برای بررسی تجربه عاطفی مهاجرت، سوگ ناشی از دوری، عزتنفس، سبک دلبستگی و الگوهای ارتباطی فراهم کند.گاهی مسئله فقط این نیست که آدم مناسبی پیدا نمیکنیم؛ ممکن است لازم باشد بررسی کنیم چه عواملی نزدیک شدن، اعتماد کردن یا حفظ صمیمیت را برایمان دشوار کردهاند.
از همین هفته شروع کنید؛ یک برنامه عملی برای ساختن احساس خانه
قرار نیست در یک هفته دوستان صمیمی پیدا کنید یا تمام احساس غربتتان از بین برود.هدف این برنامه فقط این است که بهجای منتظر ماندن برای تغییر احساسات، چند فرصت واقعی برای شکلگیری ارتباط و تعلق ایجاد کنید.
قدم اول: یک مکان آشنا برای خودتان بسازید.یک کافه، کتابخانه، پارک یا مسیر پیادهروی انتخاب کنید و تصمیم بگیرید هر هفته به آنجا بروید.
قدم دوم: یک فعالیت اجتماعی ثابت پیدا کنید.کلاس، باشگاه، فعالیت داوطلبانه یا جمعی را انتخاب کنید که بتوانید افراد یکسانی را بهطور منظم ببینید
.قدم سوم: با یک نفر گفتوگو را شروع کنید.لازم نیست گفتوگوی خاص یا عمیقی باشد. یک سؤال ساده درباره فعالیت مشترک، کلاس یا علایق طرف مقابل میتواند شروع مناسبی باشد
.قدم چهارم: یک آشنایی را یک قدم جلو ببرید.کسی را که احساس میکنید نقاط مشترکی با او دارید، برای یک قهوه، پیادهروی یا فعالیت ساده دعوت کنید
.قدم پنجم: واکنشهای خودتان را مشاهده کنید.وقتی میخواهید به کسی نزدیک شوید، ببینید چه افکاری از ذهنتان میگ
ذرد:نکند مزاحمش شوم؟حتماً من را رد میکند.من حرف جالبی برای گفتن ندارم.این افکار همیشه واقعیت نیستند؛ گاهی بازتاب تجربهها و باورهای قدیمی ما هستند
.قدم ششم: برای زندگی جدیدتان یک خاطره بسازید.لازم نیست اتفاق بزرگی باشد. یک گردش کوتاه، امتحان کردن یک غذای جدید، شرکت در یک برنامه محلی یا دعوت کردن یک آشنا میتواند شروع خوبی باشد.
قدم هفتم: ببینید چه چیزی تغییر کرده است.
در پایان هفته از خودتان بپرسید:آیا مکان تازهای پیدا کردهام که دوست داشته باشم دوباره به آن برگردم؟آیا با کسی آشنا شدهام که بخواهم ارتباطمان را ادامه دهم؟آیا تجربهای داشتهام که باعث شود زندگی در این کشور کمی برایم آشناتر شود؟
لازم نیست پاسخ همه سؤالها مثبت باشد. شما در حال ساختن تجربههایی هستید که ممکن است بهمرور به احساس تعلق کمک کنند.قبل از اینکه این صفحه را ببندی…برای چند لحظه تصور کن کشور جدید دیگر برایت یک جای غریبه نیست.چند نفر را داری که وقتی اتفاق خوبی برایت میافتد، دلت میخواهد اول به آنها خبر بدهی. مکانهایی را میشناسی که برایت خاطره دارند. وقتی در خیابان قدم میزنی، بعضی چهرهها برایت آشنا هستند و برای آخر هفتهات برنامههایی داری که مشتاقانه منتظرشان هستی.حالا از خودت بپرس:برای اینکه زندگی امروز من کمی بیشتر شبیه این تصویر شود، چه چیزی کم دارم؟یک دوست صمیمی؟ یک جمع دوستانه؟ فعالیتی که به آن علاقه دارم؟ یا شاید جرئت نزدیک شدن به آدمها و ساختن روابط تازه؟لازم نیست همهچیز را یکباره تغییر بدهی.همین هفته فقط یک قدم برای ساختن چیزی که کم داری بردار.شاید کشور جدید در یک لحظه خاص تبدیل به خانه نشود. شاید این تغییر آنقدر آرام اتفاق بیفتد که متوجهش نشوی؛ تا روزی که از سفر برمیگردی، وارد خیابان آشنایت میشوی، کلید را در قفل میچرخانی و ناخودآگاه فکر میکنی:بالاخره رسیدم خانه.شاید ریشه گرفتن همین باشد؛ اینکه زندگی جدید دیگر فقط جایی نباشد که در آن اقامت داریم، بلکه جایی باشد که آدمها، خاطرات، عادتها و بخشی از هویت ما در آن زندگی میکنند.
سه کتاب پیشنهادی
۱. Belonging: Remembering Ourselves Home | تعلق؛ بازگشت به خانه درونینویسنده: Toko-pa Turnerکتابی درباره تنهایی، احساس تعلق و یافتن معنای خانه، فراتر از وابستگی به یک مکان جغرافیایی. مناسب افرادی که با وجود ساختن زندگی در کشور جدید، هنوز احساس غریبه بودن میکنند.
۲. Platonic: How Understanding Your Attachment Style Can Help You Make and Keep Friends | افلاطونینویسنده: Dr. Marisa G. Francoکتابی پرفروش درباره روانشناسی دوستی که با تکیه بر نظریه دلبستگی و پژوهشهای روانشناختی توضیح میدهد چگونه دوستان واقعی پیدا کنیم، روابط صمیمی بسازیم و دوستیهایمان را حفظ کنیم.
۳. The Culture Map | نقشه فرهنگینویسنده: Erin Meyerکتابی درباره شناخت تفاوتهای فرهنگی در شیوه گفتوگو، اعتمادسازی و تعاملات انسانی. اگر در کشور جدید گاهی رفتار دیگران را سرد یا غیرقابلدرک میدانید، این کتاب میتواند به شناخت بهتر تفاوتهای ارتباطی کمک کند. تمرکز اصلی آن بر ارتباطات بینفرهنگی در محیط کار است.
سه فیلم پیشنهادی
1. Brooklyn (2015) | بروکلینموضوع: دلتنگی، مهاجرت و احساس خانهداستان دختر جوانی که از ایرلند به آمریکا مهاجرت میکند و میان دلتنگی برای سرزمین مادری و ساختن زندگی جدید قرار میگیرد. فیلم نشان میدهد چگونه روابط و تجربههای تازه میتوانند به شکلگیری احساس تعلق کمک کنند.
2. 2. The Visitor (2007) | ملاقاتکنندهموضوع: تنهایی، دوستی و ارتباط انسانیداستان آشنایی اتفاقی یک استاد دانشگاه تنها با دو مهاجر که به شکلگیری رابطهای انسانی و معنادار منجر میشود. فیلم اهمیت فعالیت مشترک، گفتوگو و شناخت تدریجی در نزدیک شدن آدمها به یکدیگر را به تصویر میکشد.
3. ۳. Minari (2020) | میناریموضوع: ریشه زدن و ساختن خانه در سرزمین جدیدداستان خانوادهای کرهای-آمریکایی که برای ساختن آیندهای بهتر به منطقهای روستایی نقل مکان میکنند. فیلم با روایتی انسانی، مفهوم خانه، خانواده، هویت و تلاش برای ریشه زدن در محیطی تازه را به تصویر میکشد.
یک پیشنهاد کوچک: بعد از مطالعه هر کتاب یا تماشای هر فیلم، از خودتان بپرسید:
4. کدام بخش از این داستان شبیه تجربه مهاجرت من بود و چه چیزی میتوانم از آن برای ساختن زندگی و روابط بهتر در کشور جدید یاد بگیرم؟